آقا ما تف، شما آبشار نیاگارا
نــه نمـی دانــی…!
هیچــکس نمــی دانـــد…!
پشت ایــن چهــره ی آرامـ در دلــــم چه میگــذرد…!
نمـی دانـی…!
کســی نمـی داند…..!
ایــن آرامش ظاهــــــر و این دل نـــــــا آرام…!
چقــدر خسته امـ میکنــد.
هرگز
از مرگ نهراسیده ام اگر
چه دستانش از ابتذال، شکننده تر بود. هراس
من – باری – همه از مردن در سرزمینی است که
مزد گورکن از
آزادی آدمی افزون
تر باشد ● جستن یافتن و
آنگاه به
اختیار برگزیدن و
از خویشتن خویش با
روئی پی افکندن
... اگر
مرگ را از این همه ارزشی بیش تر باشد حاشا
حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم